تبليغاتX
اینجا هنوز دلی میلرزد ................
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 2:16

سلام

این دوتا متن بخشی از ماحصل سفر کوتاهمه به سرزمین رویاییم، شهرباران که تقدیمشون میکنم به دوتا ستاره کوچولو!

 همین!

 

 

(1)

تازه چشمهایم به تماشای باران از دریچه چشم های معصومت

 عادت کرده بودند که باد ناملایم وزیدن گرفت و باران را با خود برد!

تازه نفس هایم با نفس های آرام شبانه ات انس گرفته بودند که

صبح ـ بیگاه از راه رسید

تازه صدای مهربانت را ترانه رویش گلهای روحم کرده بودم که

 سوت این قطار، کفش هایم را رو به سمت کویرِ بی ترانه جفت کرد

هنوز می خواستم با دست هایت پلی بسازم ازسکوت

 به ترانه وتغزل، از خواب های بی پرنده به رویای چکاوک وباران

هنوز میخواستم از تکه های قلبم برایت ریسه ای بکشم

 از این طرف اتاقت به آنسوی نامعلوم زندگی

با تو می خواستم چقدر هنوز و چقدر آرزوی نکرده را دنبال بادبادکی ببندم تا با تو به پشت بام خواب هایت برویم و به اجابت آسمان بسپاریم

حالا فقط مجال همین را دارم که بگویم در آن بی مجالی ها یادم رفت یک « عبارت غریب » را کجای اتاقت قایم کرده ام! اما اگر روزی هنگام ورق زدن، یکی از کتاب های کوچکت به تو گفت « دوستت دارم » بدان که آن عبارت غریب گمشده را یافته ای...!

 

 ***********************************************

(2)

آن وقت ها که باران تورا آبستن بود من نُه ماه تمام، هر شب برای مهتاب نامه نوشتم که به چشم هایت سر بزند و آن شب که تو به دنیا آمدی من ستاره به ستاره کوچه های آسمان را راه رفتم و ترانه خواندم.

همان شب ماه جواب نامه هایم را روی بال پروانه ای گذاشت و برای آینه ها فرستاد

اهالی انتظار میگفتند آن شب که باران تورا به دنیا آورد ماه را

روی زمین دیده اند!

من رنگ بال تمام پروانه های اتاقت را از بر کردم وقتی که موهای

 تو را باغ شکوفه های گیلاس کرده بودند

من فرشته هایی که بر شانه هایت می نشینند را می دیدم

و نامشان را وقتی که گونه هایت را بهشت بوسه می کردند به خاطر سپردم

من نتوانستم به اتاقت بیایم و گلوبند ترانه ای کودکانه را که از مزارع نقره پشت پلک های خودت چیده بودم به گردنت بیاویزم

من فقط توانستم آخرین بعد از ظهرِ بیگاه، که باران و کوه و آسمان در خواب عصرانه بودند، دستانت را بگیرم، تورا بغل کنم و اشک بریزم.

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه نهم دی 1389 11:46

 

نمیدانم کدام شادی ، نمیدانم کدام اندوه ، نمیدانم کدام نزدیکی ، نمیدانم کدام دوری

که باران ، اندوهی است درسینه ی شادی ، شادیی است درسینه ی اندوه

 دوری است در دل نزدیکی ونزدیکی است در دل دوری!

اما

باران است باران...

 

 

به او که اوست...

 

بغض درچاه سینه ام محبوس

اشک بر رودِ گونه ام جاری

بختم از بخت ، گوشه ای در خواب

دیده ام شب نشین بیداری

 

قلب آیینه بر نمی تابد

سوز خاکستریِّ آهم را

هیچ صبحی به بر نمیگیرد

انتهای شب سیاهم را

 

ماهبانوی شعرم آنطرف و

منِ بی واژه، اینطرف تنها

دارم از دست می دهم ای عشق

دارم از دست می دهم اورا

 

او که چشمی شبیه معجزه داشت

مژه هایش هزارجادو بود

سال های غریب عشق وامید

قلب من توی سینه ی او بود

 

او که از وی جدا نخواهم شد

که فرشته است بین آدمها

حل شده چشمهاش در اشکم

مثل خورشید در دل دریا

 

من به قدر نفس به او نزدیک

او به قدر خیال ، از من دور

من به رنگ غروب ابری «لیل»*

او به رنگ طلوع نیشابور

 

او که چیزی نداشت غیر از لطف

حالت مهربانی وخشمش

مشهدالروح من هوای غمش

مکه ی من مدینه الچشمش

 

آه ای زندگی من باران

من به  عشق تو این کویر شدم

تو جوان مانده ای که بارانی

من دراین کنج غصه پیرشدم

 

ما به هم سخت ، دور و نزدیکیم

مثل شبهای برکه و مهتاب

حبس در سرنوشت یکدیگر

مثل نیلوفرانِ در مرداب

 

نیست راه عبورم ازتو که کوه

ایستاده مقابل پرِ کاه

سفر هجر ، مرد میخواهد

کار من نیست رفتن این راه

 

جانگداز است غصه ، میدانی!

اشتباه است عشق ، میدانم!

می روی که نیایی اما من

سر این وعده باز می مانم

 

باز هم می کنم فدای تو

عمر آشفته وتباهم را

باز تکرار می کنم باتو

عشق ، این کهنه اشتباهم را

 

* لیل روستایی است غریب باکلبه ای غریب تر ، در لاهیجان عزیز

 

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه چهارم آبان 1389 16:24

 

سلام

این غزلمثنوی از کارای خیلی سال قبلمه که این روزا به بهانه جشنواره های شعر رضوی شهرستانهای استان کرمان چند دفعه ای خوندمش جدای از ارزش محتوا وموضوع کارچندان قدرتمندی نیست اما به امر دوستی بسیاربسیار ارزشمند که خییییلی چیزامو از ایشون ودوستیِ بی تکرارش دارم و حرفش روی چشمم جا داره اینجا میذارم

امید که این اطاعت امرقبل از هرچیزمورد قبول «حضرت هندوی خراسانی» همچنین این دوست عزیزم و بعد ازون لایق تقدم به شما خواننده گرامی باشه .

 

 

هرسحر وقتی هوایت عشق را در میزند

آفتاب از سمت چشم شرقی ات سر میزند

روح سردم روی نعش در زمین جا مانده ام

مثل شعری روی دست شوق پرپر میزند

ای حریمت ساحل امن به دریا ماندگان

آسمانت آرزوی در زمین جا ماندگان

هر سحر در مجلس پاکوبی نقــّّاره ها

بین رقص باد و دست افشانی فواره ها

ساعت  سبز طلوع پرتو امیدِ تو

لحظه ی گیسو پریشان کردن خورشیدِ تو

زائرانت بر خلاف آنچه آدم کرد و رفت

با دو گندم راه جنت را جهنم کرد و رفت

هر که در کوی تو راه وصل را گم می کند

نذر صحن غربتت یک کاسه گندم می کند

*

آه ای فانوس راه هرشب تاریکِ دین

آسمان مانده از نسل محمد در زمین

ای به خاک سرد رخوت خفته ی آل علی

داستان غربت ناگفته ی آل علی

امتداد فرق خونین امیرمومنان

هشتمین خورشید خون آلوده ی هفت آسمان

ای دل سودایی ام خاقان چین دامنت

مست بوی یوسف گمگشته در پیراهنت

خوب خوش رفتار من ، ای کبک آهو شیوه ام

شعر زیبای خراسانیِ هندو شیوه ام

کوه ها از کاه ، در کویت سبکتر می شوند

اشکها با یک نظر مِهرت کبوتر می شوند

ای تمام هیبت هستی فدای شوکتت

آشنای دردمندان کنج صحن غربتت

نیست غیر ازتو کسی آرامش دلخستگان

در اسارتگاه غربت ضامن پا بستگان

 ای دل سودایی ام خاقان چین دامنت

مست بوی یوسف گمگشته در پیراهنت

ای زیارتگاه تو سنگ صبور گفتگو

در خزان برگریز غم بهار آرزو

روح من در حسرت در دامنت آسودن است

تشنه کام در حرم یک شب کبوتر بودن است

ای حریمت ساحل امن به دریا ماندگان

آسمانت آرزوی در زمین جا ماندگان

هرشب از شوق تو مردابم تلاطم می کند

یک نفر در سینه ام نم نم ترنم می کند :

تا خور* از هند تجلی کاکل افشان می کند

فیل طبعم یاد هندوی خراسان می کند

رو سیه تر می روم هر بار پابوسش ولی

مهربانیها به این ناخوانده مهمان می کند

من چرا نومید باشم وقتی آن شاه رئوف

مرحمت حتی به آهوی بیابان می کند

هرچه شهد است این حلاوتخانه ارزان می دهد

هرچه درد است این شفاعتگاه درمان می کند

پیش چشم تنگ بد خواهان اولاد علی

ماهِ ما خورشید را سر در گریبان می کند

من که شاعر نیستم اما دَم سلطان طوس

لال مادرزاد را حتــّی ، غزلخوان می کند .

خور= خورشید

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

...بارااااااااااااااااااااان دوشنبه بیست و یکم تیر 1389 19:9

ای چشم های پاک تو باران و من کویر

از من هوای نم نم گهگاه را مگیر

قلب تو از شمالِ جوانِ  ترانه هاست

روح غریبمُرده ی من از جنوب پیر

وقتی تونیستی دل من مرغ مرده ایست

فرقی نمی کند که رها باشم واسیر

نه رود و نه خروش ، نه آتشفشان و کوه

لرزیدن است قسمت این بیدِ سربزیر

کی می رسم به تو ، من و این راه های دور

کی می رسی به من ، تو و این روزهای دیر

برگرد و نیمه جانِ به غم مانده ی مرا

یا زنده کن به لطفی و یا امر کن بمیر...

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه نهم اسفند 1388 9:27
 

 

 

آمدازآسمان وروشن شد ، تیرگیّ اتاق بخت من

شد پراز پرپر کبوترها  خلوت مرده ی درخت من

 

دوخت پیراهنی به رنگ شب ، ازحریر شمالی باران

ازعقیق ستاره ها می کاشت ، دکمه ی نور روی رخت من

 

دیرگاه شبی غریبانه روبرویم حلول کرد و نشست

خیره شد چشمهام درچشمش ، ساده شدزندگیّ سخت من

 

دفتر شعرمن ورق می خورد ، نفسش شعربود ومن شاعر

بسته شد پلکهایش آرام ، ماه خوابید توی تخت من ...

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

پنجشنبه هشتم بهمن 1388 11:16
 

فقط برای بارانم

 

 

ای چتر سبز زندگی روی سرم ، باران

همسایه ی شبهای چشمان ترم ، باران

با من تمام شهر شاعر می شود وقتی

اسم تورا نم نم  به لب  می آورم ، باران

در چشم من بنشین و مرگم ر ا تماشا کن

وقتی دلم را روی دستم می برم ، باران

آغاز؛ شعر چشمهای من برایت بود

حالابه چشم توست شام آخرم ، باران

یک کوه اندوهم که وقتی می روی    چشمی

خون است و آه و درد و چشم  دیگرم باران

شبهای سوز وآتش و داغم نباریدی

امشب ببار آرام  برخاکسترم ، باران

*

دیگر نخواهد بود در من فرصت یک شب

سر روی دوش مهربان خواهرم باران !!؟

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 12:8

سکوت تنهاتوجیه تنبلی است!!!!!!

 

....................................................

 

 

ازمن اگربه هرنفسی آه رفته است

گاه آمدست خاطره ای گاه رفته است

درانتظارسوسویی ازچشمهای تو

تاصبح توی کوچه شبم راه رفته است

پلکی بزن شکوه زلیخایی، ای عزیز

یوسف به اشتیاق توتاچاه رفته است

درانتظارچنگ پلنگ نگاه توست

ازآسمان به برکه اگرماه رفته است

رنجی نه، غصه ای نه، غمی نه، دراین امید

غم کوه اگرکه آمده یک کاه رفته است

جزراه سخت راهزن چشم تو  دلم

راهی اگرگرفته به بیراه رفته است

*

من آمدم توردشده ای ازمن و    همین

دزدی که ازکمین بزنگاه رفته است

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

شنبه شانزدهم آذر 1387 11:50
 

نه برگ

               همنشين هميشگي

نه پرنده

                  ميهمان ماندگار

 ***

حتي اگر تبر،  تقدير نباشد -

                    تن ....  ها ...  يي

                               سرنوشت ِ

                                     همه ي

                                            درخت

                                                 ه

                                                    ا

                                                     ست                                                

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

چهارشنبه هشتم خرداد 1387 11:31

من آخرین نگاه ها،توآخرین نگاهها

 

چه می شوندبین ما ازین به بعد راهها

 

کجای سرنوشت باز تلاقی من وتورا

 

به جاده ها سپرده اند گذار سال و ماهها

 

ثواب ها برای من، ترا نگه نداشتند

 

گذشت نیز فرصت گناهها گناهها

 

تو نیستی طلوع نیست، تو نیستی غروب نیست

 

تو نیستی یکی شدند سفیدها،سیاهها

 

نه سنگ سینه ای صبور، نه بازوی غمی عصا

 

من غریب و بعد ازین گلوی تنگ چاهها

 

تو فارغ از غم منی و فارغ از من است عشق

 

تو رفته ای ورفته اند تمام تکیه گاهها

*

تو فکر می کنی به من !

                      تو فکر می کنی به من؟

 

چقدر ذهن خسته ام پر است ازین تباهها

 

بیا و بعدازین نرو، بیا و بعدازین بمان

 

بیا ببین که در تواند امیدها،پناهها

*

دوباره اشتباه کن،دوباره فکر کن به من

 

که کرده اند معجزه، درعشق ،اشتباهها

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |

سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 9:24

بعدازاین همه دوری و دیری بجزشرمندگی..... هیـــــچ

 

یه ترانه،یه غزل ویه چارپاره که دوست داشتم تصنیف بشه که نشد

وبقیه ش با شما

 

ابر اومده سربذاره رو شونم

بغض هزار ساله شو واکنه

اومده تابباره وبگرده

همدل غصه هاشو پیداکنه

*

یه بغض مشترک توی گلومون

یه شعرعاشقونه تو چشاشه

دفترمو میدم بهش بنویسه

زمزمه ای رو که روی لباشه

*

دعای قلب خستم آخرگرفت

بعدِ هزارسال بارون زده

دوباره قطره قطره قطره،نم نم

بوسه به دشت گونه هامون زده

*

میخوام یه گوشه ای کنارشعرام

بابغلش خودم رو تنهاکنم

داره به شیشه میزنه ریز ریز

بایدبرم پنجره رو واکنم

*

نمیدونم وقتی که از راه رسید

شعربگم،گریه کنم،بخندم

فقط قدم میزنه وقتی بامن

یادم بمونه چترمو ببندم

 

 

**************

 

                          «صائب اگربه تاج شهان جاکند،هنوز

                                            فیروزه یادشهرنشابورمی کند»

                                                                   صائب تبریزی

 

ازشعرخواست یک شب مهمانی اش کند

فکری بحال رنج و پریشانی اش کند

دست بهار غنچه به گلدان اونکاشت

از روزگارخواست زمستانی اش کند

گاهی غزل برای نداری او بس است

هرگزنخواست غرق فراوانی اش کند

«حرف کویر چیست بجز آنکه گاهگاه

ابری فرو بریزد و بارانی اش کند»

شعری نوشت وخواست که آن شاعربزرگ

نقشی دگر به غربت پیشانی اش کند

تاپیش ازآنکه آه نفس سوز سرنوشت

راهی شودشکسته و توفانی اش کند

این قاصدک نشسته که یک صبح،یک نسیم

بردارد از«زرند» و «خراسانی» اش کند

 

**************

 

 

دست از امید زندگی خالی

چون ازدرخت افتاده برگی زرد

چون ماهی از آغوش دریا دور

من بی تو میمیرم،نرو،برگرد

*

حالاکه من در درد می پیچم

حالاکه من هرلحظه عاشق تر

حالاکه من در داغ می سوزم

ازاین همه بیتابی ام مگذر

*

یک برگ پاییزی،رها در باد

دست از پناه شاخه ها کوتاه

میریزم و رد می شوی ازمن

آه از دل نامهربانت،آه

*

پیش نگاهم درمسیرباد

گل می زنی،گیسو می افشانی

می گریم ومی خندی و ازمن

خون میکنی،دل می پریشانی

*

چون دست باد و موی گندمزار

درسینه ام داغ نوازش بود

برگشته بود از روی من رویت

وقتی نگاهم ابر خواهش بود

*

دست از امید زندگی خالی

چون ازدرخت افتاده برگی زرد

چون ماهی از آغوش دریا دور

من بی تو میمیرم...

 

|نوشته شده توسط ایمان محمد آبادی | موضوع: | لينک ثابت |